تاريخ : | 9:31 بعد از ظهر | نویسنده : دوست محمدي
نگاهت تنها بهانه ی ماندن

میان هزار دلیل نبودن است

کاش تمام آدم ها

می توانستند

برای خود پناهی بیابند

گریزگاهی امن

که تحمل دیوارها را

برایشان ممکن کند

حالا که از تو می نویسم

از راهی دور آمده ام

راهی گره خورده به هزاران درد

که برای نبودنشان

تنها باید نبود

ده ها درخت می میرند

شاید یکی زاده شود

ما در یک زمان متولد شده ایم

و ریشه هایمان 

چنان به هم گره خورده اند که

نمی شود میان مرگمان فاصله ای باشد



تاريخ : | 8:28 قبل از ظهر | نویسنده : دوست محمدي

 

می شد پاره سنگی باشم

میان رودی

نه رودی پرآب

و گاه با عبور جانداری

و لغزشی کوتاه

احساس کنم که هستم

اگرچه بی تأثیر

یا لاشه ی جانداری

در بیابانی در آفریقا

و برای لحظه ای

به جانداری دیگر

امید بدهم

اگرچه بیهوده

چقدر خود را به آتش زدم

دودی برنخاست.

 

 

 



تاريخ : | 1:47 بعد از ظهر | نویسنده : دوست محمدي


دوستان سال نو مبارک

این شعر لکی رو با عشق به همه تقدیم میکنم.

برای احترام به دوستان غیر لک زبان ترجمه رو هم قرار دادم.



وري تو إ وژم دويرا كتويما

 خم تنيايي أ كولا چمويما

چله زمسون و بي رونق ولاتي

دل إ روي دسا هر انگلاتي

من و طريون بي كس كت كتا بي

من و دا و كورل إ يك جيا بي

زخال و دس و پاكا بين تاريخ

گما بين و وره لا بين تاريخ

ايسه كه تو هتينه نووهارم 

 متونم دي، متونم كه گلارم

بوري تا ميرملاسي تر بكيشيم 

 وه پا ديوارلي ساتي بنيشيم

بوري تا هر هنا كيم، هر هنا كيم

زمين و آسمون إ يك جيا كيم

دركل إ گلل هيرو بكيما   

 بچيمن تا برسيمن و هرجا

كه بو تيني تكون ديمن بخنيم

إ گل میخلِ روي زونه بكنيم

وسه سير آسمون كردن و لرزا

 يلل أر خاك و بي زورل و برزا

چني وارون نواري آو إ جو ناي

شراويژ بري و بن ويم و رو ناي

بخن تا آگر گيونم كما بو

تركل خاك طريونم پرا بو

هره بی کش بگيسن أر مخاري

تريسكه آگري بلكم بواري

أژ أ وارونل هر خاك و توزه

أژ أ روشن كرلي دِين و موزه

إ دو چمه كه مه موينم متونن

 دليل حوشكي اي خاكه بزونن

 


 ترجمه بسته و ساده:

1 - پیش از تو از خود دور شده بودم و غم تنهایی بر دوش قامتم خمیده بود.

2 - چله ی زمستان و شهر بی رونقی و دلی که مدام بر روی دست معطل مانده.

3 - من و طرهان (کوهدشت) بی کس و تکه تکه شده. من و مادران و پسران از هم دور افتاده.

4 - زغال و دست و پاک شدن تاریخ. گم شدن و ناپدید شدن تاریخ.

5 - حال که تو آمده ای ای نوبهارم. دیگر می توانم، می توانم برگردم.

6 - بیا تا میرملاسی ( نقاشی های 12 هزارساله ی غار میرملاس در کوهدشت) دیگر بکشیم و در سایه سار دیوارهای آن ساعتی بنشینیم.

7 - بیا تا مدام فریاد بزنیم، مدام فریاد بزنیم و زمین و آسمان را از هم جدا کنیم.

8 - خارها را از گل های هیرو (گلی محلی) جدا کنیم و برویم تا به هرجا برسیم.

9 - که بشود در آنجا حنجره را تکان دهیم و بخندیم و میخ های روی زبانمان را در بیاوریم.

10 - کافیست با لرز به آسمان نگاه کردن و کافیست خواری بزرگان و بالانشینی دون مایگان.

11 - چقدر باران نبارد و از جویبار آب جاری نشود. شراب هم بنوشی و شیون و زاریت پایان نیابد.

12 - بخند تا شعله های آتش جانم فروکش کنند و ترک های نشسته بر خاک طرهانم پر شوند.

13 - در سکوت بر روی صخره ای شعله ی  آتشی روشن کن شاید باران ببارد.

14 - از آن باران های سراسر گرد و خاک. از آن باران های رسواکننده ی خدعه و فریب.

15 - چشم های تو می توانند دلیل خشکی این خاک را بفهمند.










تاريخ : | 9:54 قبل از ظهر | نویسنده : دوست محمدي
 


مر قرار نويي فراموشي بو؟

دوما سرچله دي خاموشي بو

يسه چله ت هت زمم كلياوا

ورك دل خوشيم إ گل برياوا

زم دار زميكم زم قويني

زم نهتن، زم نويني

جور باوم پيا، پياله نويي

در بن ساقي و پياله نويي

هم خصه دارم، هم شادي كرم

إ روژ هتن هر درودرم

إي دنيا بي تو سيامالمه

سنگيني خمت هر و بالمه

دوينمه دومتا نفس بريمه

چنگر نرسين يخه دريمه

هرچه مدوم بكمت پيا

مري "مپلم" هر هامر يه جا

 





تاريخ : | 2:7 بعد از ظهر | نویسنده : دوست محمدي


بي تو ماندن به من نيامده

مثل شهري شده ام

كه تمام ساكنانش مرده اند...


________________

فردا باز تو را نديده

از اين خانه مي روم

حال من و حال مادري

كه نوزاد نورسش را

از او گرفته باشند...







برچسب‌ها: مهدي دوست محمدي

  • زاهدان سیتی
  • سوء زن